عاشقانه های یک غریبه

 
جدایی
نویسنده : حمید - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

رفت وطاقت عشق من آوار شد

 رفت وعشق دلم بر دار شد

 رفت و گویی طاقتم را باد برد

 یوسف امید من در چاه مرد

 این هم از یک عمر مستی کردنم

 باز هم شبنم پرستی کردنم

 ای دل شوریده مستی میکنی

 باز هم شبنم  پرستی میکنی

 من که گفتم این بهار افسردنیست

 من که گفتم این پرستو رفتنیست


 
comment نظرات ()
 
 
قصۀ تلخ رفاقت
نویسنده : حمید - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

به نام آنکه می نگارد به سطر دل خطوط

محبت را

*****************

تقدیم به آنکه دارمش دوست

تقدیم به آنکه قلبم از اوست

در آشنایی امروز می نویسم تا در جدایی فردا

به یادم باشی...زیرا..

آشنایی یک حادثه است

وجدایی یک قانون

رفاقت قصه های تلخی است که من از نامش گریزانم

بیا قدر یکدیگر را بدانیم که ناگه ز یکدیگر نمانیم

درسکوت شب های من! حضور تو رساترین صداست

وجود تو حقیقتی انکار ناپذیر است

که روشنایی شب های دلتنگی است

آکنده از تمنا وسرشار از عشق دل را به تو

می سپارم....!

دلم را فقط به تو ای بهترینم می سپارم....!

قدیم به غریب آشنا"


 
comment نظرات ()
 
 
دلگیر ایام منم
نویسنده : حمید - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

دلم ازغربت ایام گرفت

دل من با گریه هاش پامی گرفت

غصه ها از دوری تو،تو دلم جا می گرفت

دل خالی من ،از عشق تومعنا می گرفت

این روزا، روزای بی تو بودنه

فصل بی عشقی وبی تو مردنه

حالا من تنهای تنها تواین فصل قریب

گم شدم تو خاطرات چند سال قدیم

اون روزا که بودی در کنار من

می نشستیمو میگفتیم که چکار کنیم برای هم

حالا من میگم کمی از اون روزا

روزای عاشقی وعشق شما.

وقتی که کسی تو قلبته حاظری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا روبخاطر اون میزنی

خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اونو نشکنی

حاظری قلب توباشه پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاظری هر چی دوست نداشت بخاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاظری مسخرت کنن تمام ادمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاظری که بگذری از شهرت واسم وابروت

حاظری هر چی بشنوی حتی اگه سرزنشه

بخاطراون کسی که برات خیلی با ارزشه

 حاظری هرکی جزاونوساده فراموش بکنی

پشت سرت هرچی میگن چیزی نگی گوش بکنی

حالا بیا این  روزارو از اون روزا جداکنیم

روزای بی تو بودنت از بودنت سوا کنیم

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

تو رفتی و حالا دیگه اون ور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیونته

تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

حالا که من تنهاشدم قدر چشاتومی دونم

ولی نمیشه کاری کردهمیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه

راه دوتاپرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه


 
comment نظرات ()
 
 
فکر دیگر میکنم
نویسنده : حمید - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر می کنم

تو رفته ای ورفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

به احترام رجعتت من نازکمتر میکنم

یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام

آنشب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی  اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا اخر از بر میکنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

زیبا خدا پشت وپناه چشمهای عاشقت

با اشک وتکرار و دعا راه تو را تر میکنم


 
comment نظرات ()
 
 
بگذار...
نویسنده : حمید - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

 

بگذار سر به سینه من تا بگویمت  

اندوه چیست؟

عشق کدام است؟

غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از اشیان جداست

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی اهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید پیش از این نپسندی به کار عشق ازار

این رمیده ی سر در کمند را

هنگامی که از جاده های شب عبور میکنی در این اندیشه مباش

که خورشید برای تو بیگانه طلوع خواهد کرد

و قلبی که به هوس گفت دوستت دارم

بدان هرگز معنی لغت عشق را نخواهد داشت


 
comment نظرات ()
 
 
این روزا
نویسنده : حمید - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
 

روی عکسا گرد وخاکه بیشتر دلا هلاکه

قحطی گلای پونه ست تقدیرا دست زمونه ست

 عهد وپیمونا شکسته رشتۀ دلا کسسته تقویما رو ماه تیره

 زندونا پر اسیره آدما یا همه مردن یا که مات ودل سپردن

 عـصر ما عـصر فریبه عـصراسمای فریبه عـصر پژمردن گلدون

 چترای سیاه تو بارون مرگ آواز قناری مرگ عکس یادگاری

 تا دلت بخواد شکایت غصّه ها تا بینهایت دلای ادما تنگه

 غـصّه هم گاهی قشنگه چشما خونه سؤاله

  مهربون شدن محاله

 حک شده رو هر دیواری که چرا دوسم نداری

 خونه هامون پرنرده پشت هر پنجره پرده

 تا دلت بخواد مسافرتا بخوای عاشق وشاعـر

شبا سرد وبی عـروسک دلای شکسته از شک

 زلفای خیلی پریشون خط زدن رو اسم مجنون

 شهری که سرش شلوغـه وعـده هاش همه دروغـه

چشمای خیره به جاده ادمای صاف وساده

 رؤیاهای نرسیده عـشوه های نخریده

 اسمونا پر دوده قلب عاشقا کبوده

 گونه گلدونا زرده رفته وبر نمی گرده


 
comment نظرات ()
 
 
خداحافظ
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
 

 

آخرین قصه !

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

خداحافظ

برای آخرین لحظه خداحافظ ....!؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلتنگی
نویسنده : حمید - ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

 از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

 تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم


 
comment نظرات ()